هیچ وقت عشق را برای هوس نخواستم و همین بی هوس
خواستن آرزوها، بزرگترین گناه من بود در این شکنجه
شدن های پی در پی . شکنجه گرهایی که به جرم عاشقانه
بودن مرا تازیانه می زنند، اصلا نمیدانند محبت چیست.
آنها نه عشق را می فهمند نه دوست داشتن را.این آدمک های
بد آرزو جز هوس در پی چیزدیگری نیستند وچیز دیگری
نمی خواهندو البته حقشان هم بیشتر ازاین نیست.
و من خیلی دیر می فهمم کسی که در لباس احساس و با
تن پوش عاطفه آمده تا چندی دیگر خواهد رفت و جز
فاجعه ی تلخ جدایی چیز دیگری نصیبم نخواهد کرد و
البته وقتی که هم میفهمم ،حس لوطی بازی ام گل میکند
ونمی گذارد که...
و مجبورم میکند که تا ته خط،تا انتهای ذره ذره شدن
من بی هوس یعنی تا ابتدای قفس در خود شکستن و تکه تکه
شدن،همنفس باشم.
امیدوارم که خوشتون بیاد...
از قضا خورشيد از مغرب دميد
قطره اي بر سينه ي آدم چكيد
وز قدر آن قطره نامش راز شد
عشق هم از آن زمان آغاز شد
از قضا دل راز خود ابراز كرد
پر براي عشق و مستي باز كرد
وز قدر صياد دل ، او را بديد
بهر صيد دل كمان بر زه كشيد
از قضا تير آمد و بر دل نشست
بي وفا صياد كز شادي بجست
وز قدر دل زخمي بيداد گشت
دلبرش از اين جهت دلشاد گشت
از قضا دل آنچنان درگير شد
كز فشار درد دامنگير شد
وز قدر دلبر بسي دلسنگ بود
بودن دل هم برايش ننگ بود