چهارشنبه 16 دی1388
لحظه ها...!!!
لحظه ها میگذرد
و تو هر لحظه ز من دورتر از دیروزی
و چه نزدیک به من ، خاطر توست
دیگر اکنون دیده از دیدن تو محروم است
من نمی دانم اگر
با من اندیشه احساس حضور تو نبود
اگر امید نگاه تو نبود
چه بلایی به سرم می آمد؟؟
این چه رسمیست دگر؟
که نبینمش ولی روز به روز
به دلم بذر محبت حضورش ریزم
پس چرا می گویند :
از دل برود هرآنکه از دیده برفت؟
اشتباهی شده است
یا دل من دل نیست
یا که اشکال ز ضرب المثل است!
چهارشنبه 13 آبان1388
دوبیتی زشت
محض محک دل را خلاف یار کردم
دیدم چنین فرضی و برهانی محال است
صدبار فرض خلف را انکار کردم
چهارشنبه 30 بهمن1387
بزرگترین گناه
هیچ وقت عشق را برای هوس نخواستم و همین بی هوس
خواستن آرزوها، بزرگترین گناه من بود در این شکنجه
شدن های پی در پی . شکنجه گرهایی که به جرم عاشقانه
بودن مرا تازیانه می زنند، اصلا نمیدانند محبت چیست.
آنها نه عشق را می فهمند نه دوست داشتن را.این آدمک های
بد آرزو جز هوس در پی چیزدیگری نیستند وچیز دیگری
نمی خواهندو البته حقشان هم بیشتر ازاین نیست.
و من خیلی دیر می فهمم کسی که در لباس احساس و با
تن پوش عاطفه آمده تا چندی دیگر خواهد رفت و جز
فاجعه ی تلخ جدایی چیز دیگری نصیبم نخواهد کرد و
البته وقتی که هم میفهمم ،حس لوطی بازی ام گل میکند
ونمی گذارد که...
و مجبورم میکند که تا ته خط،تا انتهای ذره ذره شدن
من بی هوس یعنی تا ابتدای قفس در خود شکستن و تکه تکه
شدن،همنفس باشم.
جمعه 25 بهمن1387
خورشید عشق
امیدوارم که خوشتون بیاد...
از قضا خورشيد از مغرب دميد
قطره اي بر سينه ي آدم چكيد
وز قدر آن قطره نامش راز شد
عشق هم از آن زمان آغاز شداز قضا دل راز خود ابراز كرد
پر براي عشق و مستي باز كرد
وز قدر صياد دل ، او را بديد
بهر صيد دل كمان بر زه كشيداز قضا تير آمد و بر دل نشست
بي وفا صياد كز شادي بجست
وز قدر دل زخمي بيداد گشت
دلبرش از اين جهت دلشاد گشت
از قضا دل آنچنان درگير شد
كز فشار درد دامنگير شد
وز قدر دلبر بسي دلسنگ بود
بودن دل هم برايش ننگ بود
دوشنبه 6 خرداد1387
فرق دلداده و دلدار
اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودم
سر رهگـذار تو جا می گـرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی !
رهی معیری
شنبه 18 اسفند1386
تو به من خنديدي!
تو به من خنديدي ، و نمي دانستي
من به چه دلهره از منحني تابع دل
عطف را دزديدم
حد چپ از پي من تند دويد
عطف را دست تو ديد
مشتق از دور به من كرد نگاه
با نگاهش فهماند ، زندگي كسرِ من و مخرج صفرِ دل ماست
بي نهايت آنجاست ، كه دل و مخرج كسر ميل بر صفر كنند
و در آن مقطع سبز ، رفع ابهام دل ما ز خداست
تازه فهميدم من ، تابع پيوستگي راست ندارد اصلا...!
عطف گريان شد و از دست تو افتاد به خاك
بازه ي باز نمودار دلت روي محور افتاد
و تو رفتي و هنوز ، سالهاست
كه ميان من و تصوير دلت ، يك مجانب پيداست!
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا منحني تابع سينوسي ما ، عطف و پيوستگي راست نداشت؟!
